X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1392
توسط: محمود

حکایتی از بایزید


سلام،

عطار نیشابوری در کتاب فخیم تذکره‌الاولیاء، حکایتی منثور از بایزید بسطامی را نقل می‌کند که شیخ اجل سعدی، آن را در بوستان به نظم، سراییده است:


بایزید شبی از گورستان می‌آمد. جوانی از بزرگ‌زادگان بسطام بربطی می‌زد. چون نزدیک رسید، شیخ گفت: لا حول و لا قوه الا بالله. آن جوان بربط بر سر شیخ کوبید چندان که هر دو بشکست. شیخ زاویه آمد و بامدادان، بهای بربط به دست خادم خویش داد و با طبقی حلوا روانه آن جوان کرد و عذر خواست و گفت او را بگوی که بایزید عذر می‌خواهدو می‌گوید که دوش آن بربط بر سر ما بشکستی. این غرامت بستان و دیگری بخر و این حلوا بخور تا غصه آن از دلت برود. چون جوان، حال چنان دید، بیامد و در پای شیخ اوفتاد و بگریست.


سعدی نیز در بوستان فرمود:

یکی بربطی در بغل داشت مست

به شب، بر سر پارسایی شکست

 

چو روز آمد، آن نیک‌مرد سلیم

بر سنگدل برد یک مشت سیم

 

که دوشینه معذور بودی و مست

تو را و مرا بربط و سر شکست

 

مرا به شد آن زخم و برخاست بیم

تو را به نخواهد شد الا به سیم

 

از این دوستان خدا بر سرند

که از خلق بسیار بر سر خورند