سلام، روزگارانتان به نیکی و خرمی
اجازه دهید امروز یکی از اجراهای خصوصی جناب شجریان را که مربوط به دوران جوانی استاد میشود، تقدیم محضرتان کنم. شعر این اثر از بهادر یگانه است و در سه گاه اجرا شده است.
اگر که دور از تو شوم یار وفادار توام
جدا ز تو همسفر عشق شرربار توام
اگر قصد سفر دارم، خدا داند که ناچارم
دفتر خاطرات ما، مانده برای ما به جا
ثمر میدهد صبر و شکیبایی ما
به پایان رسد قصه تنهایی ما
چه رخشان شود اختر خوشبختی ما
چه زیبا شود عالم رویایی ما
چه غم آفرینی، چه دلگیری ای غروب جدایی
که گستردهای سایه به کاشانه ما
چه جانها که سوزد ز شرار گنه تو
چه دلها که نالد ز غمت پیش خدا
تویی همچو من خسته ز بیداد زمان
به دامان نکن اشک غم از دیده روان
دل من بود تا به ابد خانه تو
نمیافتد این خانه به دست دگران
سلام، اوقاتتان به خیر و خرمی
اجازه دهید امروز غزلی از حضرت سعدی را تقدیمتان کنم که جناب شجریان آن را با همکاری گروه شهناز در دستگاه همایون اجرا و در آلبوم رندان مست عرضه داشتهاند. ناگفته نماند این غزل در برنامه گلهای تازه 102 نیز در دشتی اجرا شده است.
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن بر پای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد **
مبادا در جهان، دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من میکنی محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد **
مکن یارا، دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد **
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عیش بی همدم نباشد **
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد **
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد **
** این ابیات در آواز نیامده است.
همه ما ایرانی ها عبارت "علی ماند و حوضش" را بارها در گفتگوهای خود مورد استفاده قرار دادهایم. در کتب مرجع، این داستان را موجد ضرب المثل مذکور آوردهاند:
"فقیهی بر فراز منبر، موعظه میکرد و برای استحقاق آب کوثر که ساقی آن علی (ع) است، شرایطی صعب و دراز میشمرد. چون این معنی به پایان برد لری از مستمعان برخاست و گفت: ای شیخ بزرگوار! اگر اینها که میگویی راست باشد پس علی میماند و حوضش!"
سلام بر دوستان و دوستداران گرامی
اجازه دهید در این روزهای زیبای بهاری شعری از حضرت مولانا جلال الدین را که جناب شجریان آن را در افشاری اجرا و در آلبوم بوی باران عرضه کردهاند، تقدیم کنم:
ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد این بستان و این مستان مکن
چون خزان بر برگ و شاخ دل مزن
خلق را مسکین و سرگردان مکن
بر درختی کآشیان مرغ توست
شاخ مشکن، مرغ را پران مکن
شمع جمع خویش را بر هم مزن
قصد این پروانه حیران مکن
گرچه دزدان خصم روز روشنند
آنچه میخواهد دل ایشان مکن **
کعبه اقبال، این حلقه است و بس
کعبه امید را ویران مکن **
این طناب خیمه را بر هم مزن
خیمه توست آخر ای سلطان مکن **
نیست در عالم ز هجران تلخ تر
هر چه خواهی کن ولیکن آن مکن
** این ابیات در آواز نیامده است.
سلام،
در کتاب محاضرات راغب اصفهانی آمده است که:
روزی شیر بیمار شد و ددان و درندگان از او عیادت کردند جز روباه. گرگ نیز در حق او سخن چینی کرد و شیر گفت چون آمد مرا خبر کن. وقتی روباه آمد، گرگ شیر را باخبر کرد. و از پیش، گفتار گرگ را به روباه رسانیده بودند. شیر گفت: ای ابوالفوارس کجا بودی؟ گفت: برای حضرت سلطان درمانی میجستم. شیر گفت: یافتی؟ روباه گفت: رگی در پای گرگ را درمان گفتند. در حال شیر با چنگ بر ساق گرگ زد و آن را پرخون کرد. گرگ در حالی که خون از پایش میچکید از پیشگاه شیر بیرون شد. روباه نیز در پیش روان شد. چون گرگ بر وی گذشت بانگ داد که ای خداوند کفش سرخ! چون نزد پادشاهان نشینی، زبان خود نگه دار.