سلام،
نیایشهایتان مقبول درگاه ربوبی باد.
در سالهای دهه ۵۰ شمسی و در برنامه رادیویی برگ سبز ۲۵۸ آقای شجریان با همنوازی ویولن شادروان همایون خرم و سه تار شادروان استاد احمد عبادی غزلی از غزلهای نغز سعدی علیهالرحمه را در سهگاه اجرا کردهاند که به اعتقاد حقیر جزو آثار به یاد ماندنی اقای شجریان است. به متن این غزل فاخر توجه فرمایید:
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
طاقت بار فراق، این همه ایامم نیست
خالی از ذکر تو عضوی، چه حکایت باشد
سر مویی به غلط، در همه اندامم نیست **
میل آن دانه خالت، نظری بیش نبود
چون بدیدم، ره بیرون شدن از دامم نیست
شب بر آنم که مگر روز، نخواهد بودن
بامدادت چو بدیدم، خبر شامم نیست
چشم از آن روز که بر کردم و رویت دیدم
به همین دیده سر، دیدن اقوامم نیست **
نازنینا مکن آن جور که کافر نکند
ور جهودی بکنم، بهره در اسلامم نیست **
گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف
من که در خلوت خاصم، خبر از عامم نیست **
نه به زرق آمدهام تا به ملامت بروم
بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست **
به سراپای تو ای دوست که از دوستیت
خبر از دشمن و اندیشه به دشنامم نیست
دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی
به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست
سعدیا نامتناسب حیوانی باشد
هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست **
** این ابیات در آواز نیامده است.
سلام، عباداتتان به درگاه ربوبی قرین پاداشهای بی شمار باد.
در زمستان ۱۳۷۷ و در پی آن در تابستان ۱۳۷۸، جناب شجریان دو کنسرت در تالار وحدت و چهلستون اصفهان اجرا کردند. در این کنسرتها که با همنوازی ارکستر سمفونیک به رهبری آقای فرهاد فخرالدینی برگزار شد، شعری از شادروان بیژن ترقی در دستگاه ماهور به اجرا در آمد که اینک تقدیم محضرتان میکنم:
من تذروی خوش سرودم از دیار نغمهخوانی
رشته بند گردن من، این سرود آسمانی
بال من بگشا و از بندم رها کن
پایم از این رشتههای بسته وا کن
تا فضای آسمان بیکرانه
پر کنم با نغمههای جاودانه
تا فراز کوه و صحرا، دشت و دریا پر کشم
پر کشم تا بینشانها پر کشم
پر کشم تا بگذرم از رنج و از درد زمانه
بال و پر شویم سحر در چشمه پاک ترانه
بال من بگشا و از بندم رها کن
پایم از این رشتههای بسته وا کن
سلام،
امیدوارم عبادات و طاعات شما مقبول درگاه باری قرار گیرد. شعر امروز، غزلی است از حضرت حافظ که استاد شجریان آن را با همنوازی تار در دستگاه نوا در یک اجرای خصوصی زمزمه کردهاند و اینک تقدیم محضر شما:
بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
کز بهر جرعهای همه محتاج این دریم
روز نخست، چون دم رندی زدیم و عشق
شرط آن بود که جز ره آن شیوه، نسپریم
جایی که تخت و مسند جم میرود به باد
گر غم خوریم، خوش نبود به که می خوریم
تا بو که دست در کمر او توان زدن
در خون دل نشسته، چو یاقوت احمریم **
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما
با خاک کوی دوست، به فردوس ننگریم
چون صوفیان به حالت و رقصند مقتدا
ما نیز هم به شعبده، دستی برآوریم **
از جرعه تو خاک زمین در و لعل یافت
بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم
حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نیست
با خاک آستانه این در به سر بریم
** این ابیات در آواز نیامده است.
سلام،
ضمن عرض تهنیت فرا آمدن ماه میهمانی خدا، اجازه دهید قطعه معروف خزان ملکالشعرای بهار را که جناب شجریان در افشاری اجرا کردهاند، تقدیم کنم. این اثر فاخر یک بار در آلبوم خزان و یک بار نیز در برنامه گلهای تازه ۱۵۶ به محضر ارادتمندان آستان موسیقی ایرانی عرضه شده و آهنگ آن نیز از درویش خان است.
باد خزان وزان شد،
چهره گل نهان شد،
طلایه لشکر خزان
از دو طرف عیان شد،
چو ابر بهمن ز چشم من
چشمه خون روان شد،
نالهها مرغ سحر در غم آشیان زد،
آشیان سوخته بود،
مشعله در جهان زد،
خدا، خدا، داد، داد
ز دست استاد آه،
که بسته رخ شاهد مهلقا را
فغان و فریاد آه
ز جور صیاد آه
که داده فتوای فنای ما را،
ازین زمستان داد
به هر شبستان داد،
آه، توانگران راحت و شاد وخندان
فتاده گریان، وای
فقیر و عریان، وای
گرسنه در بستر برف و بوران **
کشور خراب، فغان و زاری
هر طرف رویم سیاهکاری،
وه چه کنم از غم بیقراری،
تا به کی کشیم ذلت و بیماری،
بیا مه من کنیم،
علاج این همه نابکاری **
سوی بیدلان نظر نداری،
وز اسیر خود خبر نداری،
وه چه کنم از غم بیقراری،
خسته شد دگر دیده ز بیداری،
بیا مه من رویم،
ازین ورطه جان سپاری
** این دو قطعه در آوازها نیامده است.
سلام،
عبید زاکانی در رساله دلگشا حکایتی چنین دارد که به زمانه ما آشناست:
لولیی با پسر خود ماجرا میکرد که تو هیچ کاری نمیکنی و عمر در بطالت به سر میبری. چند با تو گویم که معلق زدن بیاموز، و سگ را از چنبر جهانیدن، و رسن بازی یاد گیر، تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نشنوی به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علوم مردهریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی. و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا به حاصل نتوانی کرد.
سنایی غزنوی نیز بر همین سبیل میفرماید:
جز به رندی و جز به قلاشی
خرم و شادمان، تو کی باشی
دانش آموزی و هنرورزی
نزد این مردمان جوی نرزی
قیمت و قدر و جاه این ایام
از قفا دان و خنده و دشنام
مرد آزاده، خسته چرخ است
نان آزاده بر دگر نرخ است
اندر این تنگ آشیان که منم
در غم نان و آب و پیرهنم