سلام،
شعر امروز ما، غزلی معروف از لسان الغیب است که عموم نیوشندگانش آن را با صدای جادویی شهرام ناظری در آلبوم گل صد برگ، به خاطر میآورند. اما دریغ که این غزل را جناب شجریان در اوایل دهه ۱۳۵۰ خورشیدی و در برنامه رادیویی برگ سبز ۲۴۲ در دستگاه بیات زند با همنوازی سه تار استاد احمد عبادی و ویولن استاد حبیب بدیعی اجرا کرده است که چندان در خاطرهها نمانده است:
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
سلطان ازل، گنج غم عشق به ما داد
تا روی در این منزل ویرانه نهادیم
در خرقه صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
در دل ندهم ره، پس از این مهر بتان را
مهر لب او بر در این خانه نهادیم
آن بوسه که زاهد ز پیش داد به ما دست
از روی صفا بر لب جانانه نهادیم
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود
بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم **
چون میرود این کشتی سرگشته که آخر
جان بر سر آن گوهر یکدانه نهادیم **
المنه للله که چو ما بی دل و دین بود
آن را که لقب، عاقل و فرزانه نهادیم **
قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ
یا رب چه گدا همت و بیگانه نهادیم **
** این ابیات در آواز نیامده است.
سلام،
در روزهای بآغازین سال 94 و طلوع بهار، داستانی از مثنوی معنوی جلالالدین محمد بلخی را به روایت راغب اصفهانی تقدیم محضرتان میکنم:
گویند مجوسی با معتزلیی در کشتی به هم نشستند. معتزلی گفت: چرا اسلام نمیآوری؟ مجوس گفت: تا خدا چه بخواهد. معتزلی پاسخ داد: خدا میخواهد ولی شیطان نمیگذاردت. مجوس گفت: پس من طرفدار شریک قویتر باشم.
این حکایت در مثنوی چنین آمده:
مر مغی را گفت مردی کای فلان
هین مسلمان شو، بباش از مومنان
گفت اگر خواهد خدا مومن شوم
ور فزاید فضل هم موقن شوم
گفت میخواهد خدا ایمان تو
تا رهد از دست دوزخ جان تو
لیک نفس زشت و شیطان لعین
میکشندت جانب کفران و کین
گفت ای منصف، چو ایشان غالبند
یار آن باشم که باشد زورمند
یار او خواهم بُدن کاو غالب است
آن طرف افتم که غالب جاذب است
سلام،
در سالهایی که برنامه فخیم موسیقی ایرانی از رادیو پخش میشد، جناب شجریان با همنوازی ویولن آقای همایون خرم غزلی بس نغز از حضرت سعدی را در مقام بیداد اجرا کرده است که اینک تقدیم محضرتان میکنم:
پیش رویت دگران، صورت بر دیوارند
نه چنین صورت و معنی که تو داری، دارند
تا گل روی تو دیدم، همه گلها خارند
تا تو را یار گرفتم، همه خلق اغیارند
آن که گویند به عمری شب قدری باشد
مگر آنست که با دوست به پایان آرند
دامن دولت جاوید و گریبان امید
حیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند
نه من از دست نگارین تو مجروحم و بس
که به شمشیر غمت، کشته چو من بسیارند
عجب از چشم تو دارم که شبانش تا روز
خواب میگیرد و شهری ز غمت بیدارند
بوالعجب واقعهای باشد و مشکل دردی
که نه پوشیده توان داشت، نه گفتن یارند
یعلم الله که خیالی ز تنم بیش نماند
بلکه آن نیز خیالی است که میپندارند
سعدی! اندازه ندارد که چه شیرین سخنی
باغ طبعت همه مرغان شکر گفتارند
تا به بستان ضمیرت، گل معنی بشکفت
بلبلان از تو فرو مانده چو بوتیمارند
سلام،
لحظات بارانی آغازین روزهای اسفند بر شما خوش باد. امروز ۲ دوبیتی از باباطاهر عریان را که جناب شجریان در جریان کنسرت آذر ۱۳۸۴ در مایه دشتی اجرا و در آلبوم ساز خاموش عرضه کرده است، تقدیم میکنم:
به سر شوق سر کوی تو دیرم
به دل، مهر مه روی تو دیرم
بت من، کعبه من، قبله من
تویی هر سو نظر سوی تو دیرم
کسی که ره به بیدادم بر نی
خبر بر سرو آزادم بر نی
تمام خوبرویان جمع گردند
کسی که یادت از یادم بر نی
سلام،
در حدود 38 سال پیش، در برنامه گلهای تازه ۴۸ رادیو غزلی از حضرت حافظ توسط استاد شجریان زمزمه شد که با همنوازی استاد ناصر افتتاح و استاد جلیل شهناز در چهارگاه همراه بود. این اثر را امروز تقدیم حضورتان میکنم:
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
مرا به کشتی باده در افکن، ای ساقی
که گفتهاند نکویی کن و در آب انداز
ز کوی میکده برگشتهام ز راه خطا
مرا دگر ز کرم در ره صواب انداز
بیا و زان می گلرنگ مشکبو، جامی
شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز **
اگرچه مست و خرابم، تو نیز لطفی کن
نظر بر این دل سرگشته خراب انداز
به نیمه شب، اگرت آفتاب میباید
ز روی دختر گلچهر رز، نقاب انداز **
مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند
مرا به میکده بر، در خم شراب انداز
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
به سوی دیو محن، ناوک شهاب انداز
** این ابیات در آواز نیامده است.