سلام،
در برنامه گلهای تازه ۲۵ که یکی از مجموعه برنامههای فاخر موسیقی ایرانی در رادیو بود، جناب شجریان با همنوازی دو استاد بزرگ موسیقی اصیل، استاد پایور (سنتور) و استاد فرهنگ شریف (تار) شعری از فرخی یزدی شاعر سده پیشین را در بیات اصفهان اجرا نمودهاست که تقدیم حضورتان میکنم:
شب چو در بستم، دست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت، جوابش کردم
دیدی آن ترک ختا، دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا، دوست خطابش کردم **
منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم
دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد
بر سر آتش جور تو، کبابش کردم
زندگی کردن من، مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم
** این بیت در آواز نیامده است.
سلام، عید سعید فطر بر شما تهنیت باد.
نیک می دانید که جناب شجریان صاحب تعداد زیادی اثر غیر رسمی یا خصوصی است که به واسطه شوق دوستدارانش مجال عرضه یافتهاند ولی متاسفانه اطلاعات جانبی این آثار بسیار اندک است و حتی ممکن است نیوشندگان آنها را دچار خطا کند. به هر تقدیر اکنون که این آثار اجرا شدهاند و کاری از دست ما بر نمیآید، اجازه دهید به قدر وسع و در زمانهای مقتضی به معرفی آنها بپردازیم: این بار، غزلی از لسانالغیب که در افشاری اجرا شده و از همنوازی ویولن بهره برده است را تقدیم می کنم. اگر دوستان اطلاعات تکمیلی از این اجرا داشته باشند، تقاضا میکنم دریغ نفرمایند. ضمنا اگر مایل به شنیدن این اثر هستید، میتوانید به سایت پرمحتوای ملکوت مراجعه فرمایید.
نیست در شهر، نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود، رختم ازین جا ببرد
کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش
عاشق سوخته دل، نام تمنا ببرد
باغبانا! ز خزان، بیخبرت میبینم
آه از آن روز که بادت، گل رعنا ببرد
رهزن دهر، نخفتهاست مشو ایمن ازو
اگر امروز نبردهاست، فردا ببرد
در خیال این همه لعبت به هوس میبازم
بو که صاحب نظری، نام تماشا ببرد
علم و فضلی که به چل سال، دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد **
بانگ گاوی چه صدا باز دهد؟ عشوه مخر
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد **
جام مینایی می، سد ره تنگدلیست
منه از دست که سیل غمت از جا ببرد
راه عشق، ارچه کمینگاه کمانداران است
هر که دانسته رود، صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد، غمزه مستانه یار
خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد
** این ابیات در آواز نیامده است.
سلام،
در میان مجموعه آثار استاد شجریان، آلبوم موسوم به خزان از جمله آثاری است که رسما منتشر نشده ولی در فرازهایی متفرقه پخش شده و بسیاری از دوستداران ایشان آن را شنیدهاند. امروز تصنیفی از همین آلبوم را که سروده ملک الشعرای بهار است و در دستگاه همایون مایه شوشتری اجرا شده است، تقدیم میکنم. البته حتما به خاطر دارید که این اثر عینا در آلبوم رندان مست نیز اجرا شده است:
باد صبا بر گل گذر کن
از حال گل ما را خبر کن
نازنین ما را خبر کن
با مدعی کمتر بنشین
نازنین، ای مه جبین
بیچاره عاشق، ناله تا کی
یا دل مده، یا ترک سر کن
شد خونفشان چشم تر من
پر خون دل شد، ساغر من
ای یار عزیز، مطبوع و تمیز
در فصل بهار با ما مستیز
آخر گذشت آب از سر من
ببین چشم تر من
گل، چاک غم بر پیرهن زد
از غیرت، آتش در چمن زد
بلبل چو من شد در چمن
دستان سرا بهر وطن
دیدی که ظالم تیشهاش را
آخر به پای خویشتن زد
سلام،
عید سعید مولود منجی موعود بر شما فرخنده باد.
اجازه دهید امروز قطعه تصنیفی از عارف قزوینی را تقدیم کنم که در سال ۱۲۸۸ هجری شمسی در وصف افتخارالسلطنه دختر ناصرالدین شاه سروده شده است. این تصنیف را جناب شجریان در سهگاه اجرا و در برنامه گلهای تازه ۱۰۷ پخش شده است. و سالها بعد یعنی سال 1371 در کنسرت امریکای شمالی دیگر بار اجرا شده است.
افتخار همه آفاقی و منظور منی
شمع جمع همه عشاق به هر انجمنی
به سر زلف پریشان تو، دلهای پریش
همه خو کرده چو عارف به پریشان وطنی
ز چه رو شیشه دل می شکنی؟
تیشه بر ریشه جان از چه زنی؟
سیماندام ولی سنگدلی
سست پیمانی و پیمان شکنی
اگر درد من به درمان رسد، چه می شه؟
شب هجر اگر به پایان رسد، چه میشه؟
اگر بار دل به منزل رسد، چه گردد؟
شب هجر اگر به پایان رسد، چه میشه؟
ز غمت خون میگریم، بنگر چون میگریم
ز مژه دل میریزد، ز جگر خون میآید
افتخار دل و جان میآید
یار بی پرده عیان میآید
تو اگر عشوه بر خسرو پرویز کنی
همچو فرهاد رود از عقب کوه کنی **
متفرق نشود مجمع دلهای پریش
تو اگر شانه بر آن زلف پریشان نزنی **
ز چه رو شیشه دل می شکنی؟
تیشه بر ریشه جان از چه زنی؟ **
سیماندام ولی سنگدلی
سست پیمانی و پیمان شکنی **
به چشمت که دیده ز صورت نگیرم
اگر میکشی وگر میزنی به تیرم **
تو سلطان حسن و من کمترین، فقیرم
گزندم اگر ز سلطان رسد چه میشه؟ **
ز غمت خون میگریم، بنگر چون میگریم
ز مژه دل میریزد، ز جگر خون میآید **
خون صد سلسله جان میریزد
به سر کشته جان میآید **
** این ابیات در آواز نیامده است.
سلام،
در میانه بهار بادخیز و البته خاک ریز قرار داریم. امروز اما اجازه دهید غزلی از لسانالغیب را که استاد شجریان در برنامه گلهای تازه ۱۳ با همنوازی رحمتالله بدیعی، منصور صارمی و جهانگیر ملک در دستگاه ماهور و در پرده چنگ اجرا نمودهاند، تقدیم حضورتان کنم:
نوبهارست در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون، با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین میدهدت پند ولی
وعظت، آنگاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصه مشکل باشی **
گرچه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی **
حافظا گر مدد بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی **
** این ابیات در آواز نیامده است.