سلام،
امروز میخواهم غزلی پر معنا از حضرت حافظ را که جناب شجریان آن را اجرا کرده است، تقدیم کنم. این غزل یک بار در چهارگاه با آهنگسازی استاد فرهاد فخرالدینی اجرا و در برنامه گلهای تازه ۶۶ پخش شده و یک بار نیز در کرد بیات اجرا و در قالب آلبوم آستان جانان عرضه شده است.
سینه مالامال درد است، ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد، خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد، از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال چیست؟ خندید و گفت:
صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع، چو گل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی؟ **
در طریق عشقبازی، امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید، جهانسوزی، نه خامی، بیغمی
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت، وز نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی **
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
** این ابیات در آوازها نیامده است.
سلام،
در تیر ماه ۱۳۷۲ و در جریان برگزاری کنسرت جناب شجریان در پاریس که با همنوازی تار استاد محمدرضا لطفی همراه بود، ایشان ۲ دوبیتی از باباطاهر را در راست پنجگاه زمزمه کردند که در آلبوم چشمه نوش عرضه شده است و امروز تقدیم محضرتان میکنم:
دلی دیرم که بهبودش نمی بود
نصیحت میکرم، سودش نمیبود
به یادش میدهم، نش میبره باد
در آتش مینهم، دودش نمیبود
آلاله روزگارانم تویی یاد
بنفشه روزگارانم تویی یاد
بنفشه جو کناران، هفتهای بی
امید روزگارانم تویی یاد
سلام،
مدتی این مثنوی تاخیر شد. از این بابت پوزش می طلبم. نایب الزیاره شما در سرزمین وحی بودم.
به زعم من کمترین، جناب هوشنگ ابتهاج (سایه) شاعر پرآوازه معاصر ـ که خدا سلامتی و طول عمر عطایش فرماید ـ همان خواجه حافظ زمانه ماست در غزلسرایی. و در میان شاعران گرانمایه معاصر از این حیث، بیبدیل است. اجازه دهید امروز غزل زیبایی از ایشان را که آقای شجریان با همنوازی ویولن مرحوم بدیعی و سهتار مرحوم استاد احمد عبادی در بیات ترک اجرا و در برنامه برگ سبز ۲۷۹ پخش شده است، تقدیمتان کنم:
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامهرسان من و توست
گوش کن، با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس، مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی، نگران من و توست **
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفتگویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هر کجا نامه عشق است، نشان من و توست
سایه ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست
سلام،
غزل امروز را اختصاص میدهم به حضرت حافظ که جناب شجریان، آن را در دستگاه همایون و با همنوازی نی استاد حسن کسایی اجرا کرده و در برنامه گلهای تازه ۱۰۰ پخش شده است:
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
بر سر تربت من، بی می و مطرب منشین
تا به بویت ز لحد، رقص کنان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات
کز سر جان و جهان، دستفشان برخیزم **
گرچه پیرم، تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم **
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم
** این ابیات در آواز نیامده است.
سلام،
یکی از جلوههای جاری در اجرای آوازی استاد شجریان، همخوانی ایشان با فرزندش همایون است و از جمله مصداق های آن را میتوان در اجرای غزل شیوا و سحرآمیز حضرت عطار دید. این اثر در کنسرت همنوا با بم در کرد بیات اجرا شده و قبل از آن نیز در آلبوم فاخر بی تو به سر نمی شود در دستگاه نوا عرضه شده بود. در هر دو اجرای این اثر، پدر و پسر یک در میان به آواز خوانی مصرعها پرداختهاند. بدین ترتیب که آقای شجریان مصرعهای فرد و همایون نیز مصرعهای زوج را اجرا کردهاند. و در اجرای بیت پنجم، همایون از پس پدر همه بیت را به صورت تعاقبی زمزمه کرده است. اما اینک بخوانید این غزل زیبا را و درودی بفرستید به روان عطار و نفس گرم زمزمه گران آن:
چون تو جانان منی، جان بی تو خرم کی شود
چون تو در کس ننگری، کس با تو همدم کی شود
گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما
جان ما گر درفزاید، حسن تو کم کی شود
دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کردهای
این چنین طراریت با من مسلم کی شود
عهد کردی تا من دلخسته را مرهم کنی
چون تو گویی یا کنی این عهد، محکم کی شود **
چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دلخستگی، زایل به مرهم کی شود
غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در، درنیایی از دلم غم کی شود
خلوتی میبایدم با تو زهی کار کمال
ذرهای هم خلوت خورشید عالم کی شود
نیستی عطار مرد او که هر تردامنی
گر به میدان، لاشه تازد، رخش رستم کی شود **
** این ابیات در آواز نیامده است.