سلام،
تاکنون ۱۷۲ قطعه از اشعار گوناگونی که توسط جناب شجریان اجرا شدهاند را تقدیمتان کردهام و همه این قطعات در آلبومهای رسمی ایشان عرضه شدهاند. با اجازه شما از این پس به مجموعه مذکور، برخی اشعار که به صورت غیر رسمی و خصوصی اجرا شدهاند را نیز اضافه خواهم کرد. در این عرصه از تمامی دوستانی که اطلاعات بیشتری از اجرای این قطعات (مثل زمان و مکان اجرا و همنوازان استاد) دارند، دعوت میکنم اطلاعات خود را بیان کنند تا به نام خودشان به این مجموعه اضافه شود.
امروز غزلی شیوا از حضرت سعدی را که با همنوازی ویولن در دستگاه همایون به صورت خصوصی اجرا شدهاست، تقدیمتان میکنم:
آب حیات من است، خاک سر کوی دوست
گر دو جهان خرمیست، ما و غم روی دوست
ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار
فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست
داروی مشتاق چیست؟ زهر ز دست نگار
مرهم عشاق چیست؟ زخم ز بازوی دوست **
دوست به هندوی خود گر بپذیرد مرا
گوش من و تا به حشر، حلقه هندوی دوست **
گر متفرق شود خاک من اندر جهان
باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست
گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل
روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست
هر غزلم نامهایست صورت حالی در او
نامه نوشتن چه سود؟ چون نرسد سوی دوست
لاف مزن سعدیا شعر تو خود سحرگیر
سحر نخواهد خرید، غمزه جادوی دوست
** این ابیات در آواز نیامده است.
سلام،
در سال ۱۳۷۸ و در جریان برگزاری کنسرت باغ چهلستون اصفهان، آقای شجریان قطعه شعر معروف نیایش اثر زندهیاد فریدون مشیری را در دستگاه ماهور اجرا کرد. در این کنسرت که با ارکستر سمفونی به رهبری استاد فرهاد فخرالدینی اجرا شد، قبل از اجرای آواز، شادروان مشیری خود، این قطعه زیبا را برای حاضران خواند.
آفتابت که فروغ رخ زرتشت در آن گل کردهاست،
آسمانت که ز خمخانه حافظ قدحی آوردهاست،
کوهسارت که بر آن، همت فردوسی، پر گستردهاست،
بوستانت کز نسیم نفس سعدی، جان پروردهاست،
همزبانان منند
مردم خوب تو، این دل به تو پرداختگان،
سر و جان باختگان، غیر تو نشناختگان،
پیش شمشیر بلا،
قد برافراختگان، سینه سپرساختگان،
مهربانان منند
نفسم را پر پرواز از توست،
به دماوند تو سوگند که گر بگشایند،
بندم از بند، ببینند که: آواز از توست،
همه اجزایم با مهر تو آمیختهاست،
همه ذراتم با جان تو آمیخته باد،
خون پاکم که در آن عشق تو میجوشد و بس،
تا تو آزاد بمانی، به زمین ریخته باد
سلام،
سال نو و آغاز روزهای بهار خجسته باد.
حضرت لسانالغیب در سپهر ادب و فرهنگ ایرانی جایگاهی بس والا دارد و معمولا خوانندگان و موسیقیدانان نیز همگی متاثر از غزلها و اشعار عارفانه اویند. جناب شجریان نیز از این قاعده مستثنی نیست و سهم اشعار حافظ در مجموعه آثار ایشان از مابقی اشعار شعرا بیشتر است و فاصله ای معنیدار دارد.
امروز غزلی از حضرتش را تقدیمتان میکنم که آقای شجریان در کنسرت سال ۱۳۷۶ در دستگاه شور اجرا و در آلبوم معمای هستی عرضه کرده است:
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هرچه گوید، جای هیچ اکراه نیست
در طریقت هرچه پیش سالک آید، خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل، کسی گمراه نیست **
تا چه بازی رخ نماید، بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این چه استغناست یا رب، وین چه قادر حکمت است
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
صاحب دیوان ما گویی نمیداند حساب
کاندرین طغرا نشان حسبه للله نیست **
هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو، بگو
کبر و ناز و حاجب و دربان، بدین درگاه نیست **
بر در میخانه رفتن، کار یکرنگان بود
خود فروشان را به کوی می فروشان، راه نیست **
هر چه هست از قامت ناساز بیاندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس، کوتاه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف شیخ و زاهد، گاه هست و گاه نیست
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربی است
عاشق دردیکش اندر بند مال و جاه نیست **
** این ابیات در آواز نیامده است.
سلام،
سالها پیش در برنامه گلهای تازه ۱۴۷ جناب شجریان غزل معروف طبیب اصفهانی را در سهگاه اجرا کرده است که امروز تقدیم حضورتان میکنم:
غمت در نهانخانه دل نشیند
به نازی که لیلی به محفل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست، مشکل نشیند
خلد گر به پا خاری، آسان برآرم
چه سازم به خاری که در دل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریهام ناقه در گل نشیند
پی ناقهاش رفتم آهسته، ترسم
غباری به دامان محمل نشیند **
به دنبال محمل، سبکتر قدم زن
مبادا غباری به محمل نشیند **
عجب نیست که خندد اگر گل به سروی
که در این چمن، پای در گل نشیند **
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایی به شاهی، مقابل نشیند
طبیب از طلب در دو گیتی میاسا
کسی چون میان دو منزل نشیند **
** این ابیات در آواز نیامده است.
سلام،
اجازه دهید امروز حکایتی از نصرالله منشی، راوی و مترجم چیره دست کتاب فاخر کلیله و دمنه را تقدیم حضورتان کنم. راستی کلیله و دمنه را خواندهاید؟ اگر نخواندهاید، نیک بخوانید که در آن گنجهای حکمت نهفته است:
بازرگانی بود بسیار مال اما به غایت زشتروی و گرانجان،
و زنی داشت روی چون حاصل نیکوکاران و زلف چون نامه گنهکاران.
شوی بر او به بلاهای جهان، عاشق و او نفور و گریزان،
که به هیچ تاویل، تمکین نکردی و ساعتی حتی به مراد او نزیستی ...
و مرد هر روز مفتونتر میگشت.
تا یک شب، دزدی در خانه ایشان رفت. بازرگان در خواب بود.
زن از دزد بترسید و شوی را محکم در کنار گرفت.
بازرگان از خواب درآمد و گفت: این چه شفقت است و به کدام وسیلت، سزاوار این نعمت گشته ام؟
و چون دزد را بدید، آواز داد که: ای شیرمرد مبارک قدم! آن چه خواهی حلال بادت. ببر که به یمن قدم تو این زن بر من مهربان شد.