حکایت دل

بیان دغدغه‌های ذهنی و نیز معرفی اشعاری که آقای شجریان در اجرای آوازهای خود از آنها استفاده می‌کنند.

حکایت دل

بیان دغدغه‌های ذهنی و نیز معرفی اشعاری که آقای شجریان در اجرای آوازهای خود از آنها استفاده می‌کنند.

ارغنون

سلام،

سالها پیش که میان جناب شجریان و جناب مشکاتیان قرابت کاری وجود داشت، یک اثر وزین و بدیع خلق شد که ارکستر سمفونیک تهران آن را با تنظیم جناب روشن‌روان اجرا کرد و نام آلبومش را دود عود گذاردند. امروز یکی از قطعات آن را که شعری است از عطار نیشابوری تقدیمتان می‌کنم:

 

در عشق تو عقل سرنگون گشت

جان نیز خلاصه جنون گشت

 

خود، حال دلم چگونه گویم

کان کار به جان، رسیده چون گشت

 

بر خاک درت به زاری زار

از بس که به خون بگشت، خون گشت

 

خون دل ماست یا دل ماست

خونی که ز دیده‌ها برون گشت

 

درمان چه طلب کنم که عشقت

ما را سوی درد، رهنمون گشت

 

آن مرغ که بود زیرکش نام

در دام بلای تو زبون گشت  **

 

لختی پر و بال زد به آخر

از پای فتاد و سرنگون گشت  **

 

تا دور شدم من از در تو

از ناله دلم چو ارغنون گشت

 

تا قوت عشق تو بدیدم

سرگشتگیم بسی فزون گشت

 

تا درد تو را خرید عطار

قد الفش به سان نون گشت  **

 

عطار که بود کشته تو

دریاب که کشته‌تر کنون گشت  **

 

** این ابیات در آواز نیامده است.

گفتگو آیین درویشی نبود

سلام،

مدتی است از حافظ نگفته‌ایم. اجازه دهید غزلی از خواجه شیراز را که آقای شجریان در دستگاه شور اجرا و در آلبوم معمای هستی عرضه کرده است، تقدیم کنم:

 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود، آنچه می‌پنداشتیم

 

تا درخت دوستی برگی دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

 

گفتگو آیین درویشی نبود

ورنه با تو ماجراها داشتیم

 

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز

ما دم همت بر او بگماشتیم

 

شیوه چشمت فریب جنگ داشت

ما ندانستیم و صلح انگاشتیم

 

نکته ها رفت و شکایت کس نکرد

جانب حرمت فرو نگذاشتیم

 

گفت خود دادی به ما دل حافظا

ما محصل بر کسی نگماشتیم

 

همام

سلام،

حتما شما هم از همام که از مریدان امام علی (ع) بود چیزهایی شنیده‌اید. همام روزی نزد امام رفت و با اصرار از ایشان خواست تا اندر صفات پارسایان برایش سخن بگوید و امام خطبه‌ای راند که از عظمت گفتار و محتوای آن، همام در دم جان داد.

در آن خطبه، امام به بیان صفات و رفتار و کردار متقین می‌پردازد.

ضمن آن که توصیه می‌کنم متن این خطبه را در نهج‌البلاغه ببینید، دعوتتان می‌کنم به دو منبع دیگر هم حتما سر بزنید. مرحوم محی‌الدین الهی قمشه‌ای تمامی این داستان و شرح خطبه را به طرز زیبایی به نظم درآورده است که در مجموعه آثار ایشان می‌توانید بیابید و جناب دکتر سروش هم در کتابی با نام اوصاف پارسایان با ظرافت هرچه تمامتر در این باب سخن گفته است. امید که بتوانم برخی مواقع گوشه‌هایی از این متون را تقدیمتان کنم.

کاروان

سلام،

این روزها در آستانه آغاز ماه صفر و عزاداریهای مخصوص آن هستیم. بی مناسبت ندیدم که شعر معروف حضرت سعدی را که آقای شجریان بخشهایی از آن را در ابوعطا اجرا و در آلبوم پیوند مهر عرضه کرده است، تقدیم کنم.

 

 

ای ساربان آهسته ران، کآرام جانم می‌رود

وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

 

من مانده‌ام مهجور ازو، درمانده و رنجور ازو

گویی که نیشی دور ازو، بر استخوانم می‌رود  **

 

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم راز درون

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود  **

 

محمل بدار ای ساربان، تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می‌رود

 

او می‌رود دامن‌کشان، من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می‌رود

 

برگشت یار سرکشم، بگذاشت عیش سرخوشم

چون مجمری پرآتشم، کز سر دخانم می‌رود  **

 

با آن همه بیداد او وان عهد بی‌بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود  **

 

باز آی و بر چشمم نشین، ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود  **

 

شب تا سحر می‌نغنوم، اندرز کس می‌نشنوم

وین ره نه قاصد می‌روم، کز کف عنانم می‌رود  **

 

گفتم بگیرم تا ابل چون خر فرو ماند به گل

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود  **

 

صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من

گرچه نباشد کار من، هم کار از آنم می‌رود  **

 

در رفتن جان از بدن گویند هرنوعی سخن

من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود  **

 

سعدی فغان از دست ما، لایق نبود ای بی‌وفا

طاقت نمی‌آرم جفا کار از فغانم می‌رود  **

 

** این ابیات در آواز نیامده است.

آسمان عشق

سلام،

حضرت مولانا جلال‌الدین مولوی غزلی سماعی دارد که جناب شجریان آن را در دستگاه سه‌گاه اجرا و در آلبوم آسمان عشق عرضه کرده است. نام آلبوم هم از همین غزل گرفته شده است:

 

چنان مستم، چنان مستم من امشب

که از چنبر برون جستم من امشب

 

چنان چیزی که در خاطر نیاید

چنانستم، چنانستم من امشب

 

به جان با آسمان عشق رفتم

به صورت گر در این پستم من امشب

 

گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل

برون رو کز تو وارستم من امشب  **

 

بشوی ای عقل، دست خویش از من

که در مجنون بپیوستم من امشب

 

به دستم داد آن یوسف ترنجی

که هر دو دست خود خستم من امشب  **

 

چنانم کرد آن ابریق پر می

که چندین کوزه بشکستم من امشب  **

 

نمی‌دانم کجایم، لیک فرخ

مقامی کاندرو هستم من امشب  **

 

بیامد بر درم اقبال نازان

ز مستی، در بر او بستم من امشب  **

 

چو واگشت او، پی او می‌دویدم

دمی از پای ننشستم من امشب

 

مبند آن زلف شمس‌الدین تبریز

که چون ماهی در این شستم من امشب  **

 

** این ابیات در آواز نیامده است.