X
تبلیغات
رایتل
جمعه 22 بهمن‌ماه سال 1395
توسط: محمود

آشفتگی نادانان

سلام، اوقاتتان سرشار از نکویی.

خدمت شما عارضم که چند شب پیش کتاب فارسی دخترم را که در سوم دبستان تحصیل می‌کند، مرور می‌کردم و بر آشفتگی رسم الخط آن افسوس می‌خوردم و به جان بانیان و عاملان آن دعا می کردم. یاد آن حکایت حضرت مولانا در فیه ما فیه افتادم که فرمود:

می‌گویند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و... آموخته بودند و استاد تمام گشته بود با کمال کودنی و بلاهت. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت و فرزند را بیازمود که بگو در مشت من چیست؟ پسر گفتا که آنچه داری گرد است و زرد و مجوف. گفت چون نشان‌های راست دادی پس حکم کن که چه باشد؟ گفتا می‌باید که غربیل باشد. شاه گفت: نادان این چندین نشان‌های دقیق را که عقول در آن حیران شوند، دادی از قوت تحصیل و دانش، این قدر ندانستی که در مشت غربیل نگنجد؟

اکنون برخی علمای اهل زمان در علوم، موی بشکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلق ندارد به غایت دانسته‌اند و آنچه مهم است و به ایشان نزدیکتر از همه آن است، خودی آنان است و خودی را نمی‌دانند. همه چیز را به حل و حرمت حکم می‌کنند که این جایز است و آن جایز نیست لیک خود را نمی‌دانند که حلالند یا حرام؟


صد هزاران فصل داند از علوم

جان خود را می‌نداند آن ظلوم

داند او خاصیت هر گوهری

در بیان جوهر خود چون خری

که همی دانم یجوز و لا یجوز

خود ندانی تو یجوزی یا عجوز

 

حال حکایت زمانه ماست. رسم‌الخط آشفته‌ای ساخته‌ایم که هیچ گونه قابل دفاع و توجیه نیست که این بماند، حتی در استفاده از همین رسم‌الخط نیز آشفتگی بیداد می‌کند. مثلا در یک متن کوتاه یک بار دل‌نشین و دلپذیر و دل تنگ را می‌نگاریم و باکی از این آشفتگی نیست. و ده‌ها آشفتگی دیگر که جز عصبانیت و افسوس نصیبی برایمان ندارد. راستی نویسندگان و مصححان این کتاب و امثال آن، خود فرزند ندارند؟ اگر فرزند محصل ندارند، مروت هم ندارند؟ از ما که گذشت، با نسل آتی چه می‌کنیم؟

برچسب‌ها: مولوی، فیه ما فیه
جمعه 24 دی‌ماه سال 1395
توسط: محمود

ساقیا

سلام، اوقاتتان به شادکامی


بی هیچ مجامله ای شعر امروز را به حضرت مولانا اختصاص داده‌ام که جناب شجریان آن را در کنسرت ١٣٨٦ تهران اجرا کرده است. تصنیف اجرا شده این شعر، در افشاری اجرا و در قالب آلبوم غوغای عشقبازان عرضه شده است. و دیگر بار در کنسرت سلیمانیه در سال 2010 اجرا گردیده است.


من از کجا پند از کجا، باده بگردان ساقیا

آن جام جان‌افزای را بر ریز بر جان ساقیا

 

بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان

دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا

 

نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را

آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا **

 

ای جان جان، ای جان جان ما نامدیم از بهر نان

برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا

 

اول بگیر آن جام مه، بر کفه آن پیر نه

چون مست گردد پیر ده، رو سوی مستان ساقیا

 

رو سخت کن ای مرتجا، مست از کجا شرم از کجا

ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا **

 

برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا

تا بخت ما خندان شود، پیش آی خندان ساقیا


 ** این ابیات در آواز نیامده است.


سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1395
توسط: محمود

امید وصال

سلام،

یلدا شبتان گرامی و عمرتان به بلندای یلدا باد. در کنسرت جناب شجریان و گروه آوا که در سال ١٣٨٦ در تهران برگزار شد، غزلی از حضرت سعدی را ایشان در دستگاه شور اجرا کردند که در آلبوم غوغای عشقبازان عرضه شده است و امروز تقدیم محضرتان می‌کنم. با یادآوری این نکته که غزل مزبور با هماوازی همایون شجریان در کنسرت سلیمانیه در سال 2010 نیز اجرا شده است:

 

بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی

به کجا روم ز دستت که نمی‌دهی مجالی

 

نه ره گریز دارم، نه طریق آشنایی

به غم اوفتاده‌ای را که تواند احتمالی

 

چه خوش است در فراقی، همه عمر صبر کردن

به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی

 

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

که شبی نخفته باشی به درازنای سالی

 

غم حال دردمندان، نه عجب گرت نباشد

که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی

 

سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم

که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی

 

چه نشینی ای قیامت، بنمای سرو قامت

به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی **

 

که نه وقت آن سماع است که دف خلاص یابد

به طپانچه‌ای و بربط برهد به گوشمالی **

 

همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد

اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی

 

دگر آفتاب رویت منمای آسمان را

که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی **

 

خط مشکبوی و خالت به مناسبت تو گویی

قلم غبار می‌رفت و فرو چکیده خالی **

 

تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد

گنه است برگرفتن نظر از چنین جمالی **

 

** این ابیات در آواز نیامده است.

 

 

چهارشنبه 10 آذر‌ماه سال 1395
توسط: محمود

دریاب کنون که نعمتت هست به دست

سعدی علیه‌الرحمه در اثر جاودانه خود، گلستان حکایتی پندآموز را چنین نقل می‌فرماید:

درویشی مجرد گوشه صحرایی نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت. درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت: این طایفه خرقه‌پوشان امثال حیوانند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد! سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که: ملوک از بهر پاس رعیتند و نه رعیت از بهر طاعت ملوک.

 

پادشه پاسبان درویش است

گرچه رامش به فر دولت اوست

گوسپند از برای چوپان نیست

بلکه چوپان برای خدمت اوست

 

ملک را سخن درویش استوار آمد، گفت: از من تمنایی بکن. گفتا: آن همی خواهم که دگرباره زحمت من ندهی. گفت: مرا پندی ده. گفتا:

 

دریاب کنون که نعمتت هست به دست

کاین دولت و ملک می‌رود دست به دست

برچسب‌ها: گلستان
شنبه 22 آبان‌ماه سال 1395
توسط: محمود

پریشانی


سلام،

در سالیان خاطره انگیز دهه ٥٠ شمسی که مجموعه یک شاخه گل رادیو، برنامه‌هایی فخیم از موسیقی اصیل ایرانی را پخش می‌کرد، اجرایی از غزل رهی معیری در سه‌گاه توسط استاد شجریان به گوش نیوشندگان رسید که آهنگسازی آن با شادروان همایون خرم و نوازندگی آن نیز با ایشان و جناب حسن ناهید بوده است. البته این غزل در محفلی خصوصی با همنوازی استادان شریف، بدیعی و ملک نیز اجرا شده است:

 

چون زلف توام جانا در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

 

من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری، تو عشقی و تو جانی

 

خواهم که تو را در بر بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

 

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

من چشم تو را مانم، تو اشک مرا مانی

 

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری

در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

 

من زمزمه عودم، تو زمزمه پردازی

من سلسله موجم، تو سلسله جنبانی

 

از آتش سودایت دارم من و دارد دل

دلقی که نمی‌بینی، دردی که نمی‌دانی

 

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

 

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویی

روی از من سرگردان شاید که نگردانی